انا لله و انا الیه راجعون
سلام
بغض گلویم را گرفته و مرتب پیش خود زمزمه می کنم بدا بر حال ما وخوشا به سعادتشان هر چند ما از نعمت بودن و زنده بودنشان محروم شدیم هر چند دل دشمنان انقلاب از پرواز آنها به سمت معبودشان شاد شد هر چند این روزها در دل سیاه دشمنان قسم خورده انقلاب ایران بواسطه شهادت یازده آرش کماندار یازده سردار صف شکن شا شاد شاد است اما آنها نمی دانند شهادت برای کسانی که با هدف زندگی می کنند موهبتی الهی و زندگی نوینیست آنها به تکلیف خویش در این عرصه کارزار بین حق و باطل عمل کردند .
روز گذشته هنگامی که آقا بر بالای تابوتهای این شهدا سخن می گفت خیلی از رفیقان آنها چون آقا رحیم آقا محسن دکتر فیروز آبادی و.... حضور داشتند و های های گریه می کردند تا بحال گریه های آنها را اینچنین ندیده بودم حس غریبی داشتم چرا اینها اینچنین گریه می کنند آیا گریه های انها برای خودشان است یا برای از دست دادن عزیزانی چون کاظمی و.... یا گریه می کنند که چرا آنها به فیض شهادت نائل نشده اند چرا آنها از قافله شهدا بازمانده اند چرا آنها شهید نام نگرفته اند نمی دانم خدا کند گریه هایشان وجودشان را به سالهای دفاع مقدس برده باشد .

اما از منظری دیگر نگاه کردن به شهادت این عزیزان این حکایت را دارد که باور کنیم همه ما آمده ایم که روزی برویم از بدو خلقت انسان این قصه تکراری آمدن و رفتن ادامه دارد اما چیزی که در این آمدن به رفتنمان معنا می دهد نوع زندگی نوع بینش و هدفی که در مسیر زندگی داریم و عملی که از سر صدق انجام می دهیم می باشد در طول همین سالها هزاران انسان آمدند و رفتند اما چه کسانی ابدی شدند و چه کسانی به فراموشی سپرده شدند باید بفهمیم چگونه در آن دنیا در محضر خدا با آبرو وارد شویم و چگونه بعد از مرگمان یادمان در قلبهای زنده گان به نیکی زنده بماند چه زیبا گفت آن شاعر بزرگ ایرانی که
سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز مرده آن است که نامش به نیکی نبرند
اما سخنی با فرمانده هان دوران دفاع مقدس با آنها که امروز بر بالاترین مقامات این کشور تکیه زده اند سخنی با اقا رحیم فرمانده کل سپاه با آقا محسن دبیر تشخیص مصلحت نظام با دکتر فیروز آبادی رئیس ستاد فرماندهی کل قوا و همه اونایی که دور تابوت شهید احمد کاظمی و دیگر شهدا جمع شده بودند و های های گریه می کردند یادتان باشه باکری ها ،همتها ناصر کاظمی ها ، زین الدین ها ، احمد متوسلیانها و هزاران شهید دیگر برای این در دلهای مردم این سرزمین زنده مانده اند که همچون مردم زندگی می کردند با عشق مردم عاشق می شدند و با کینه الهی مردم کینه بدل می گرفتند و خانه هایشان چون خانه های مردم عاشق بود همسرانشان چون همین زنان مومنه ای بودند که در کوچه پس کوچه های این شهر زندگی می کنند اقا رحیم آقا محسن یادتان نره اون زمونی که شبها سر بر بالین می زارید نکنه رزمنده های دوران دفاع مقدسی باشند که از حق و ناحقهای بعضی از مسئولین تحت امرتان یا از دستورات ناحقی از طرف شما گریان به بالین برند یادتان باشه اونایی که شما رو آقا رحیم و آقا محسن کردند امروز تو کوچه پس کوچه های این شهر هنوز با گردنهایی برافراشته و با صورتهای سرخ از سیلی می گردند یادتان باشد اگه می خواهید چون شهید کاظمی ها باشید باید مردمی باشید باید خونه هاتون مثل رزمنده های دوران قدیم باشه باید فرزندانتان مثل بچه های همون قدیما باشند با احساس و با عشق یادتون باشه برای زنده بودن تو خاطره ها باید حق الناسی بر گردنتون نباشه فکر کنید شهادت احمد کاظمی یه فرصته برای عبرت گرفتن برای من برای شما و برای همه نکنه یه موقع حقی را ناحق کرده باشید نکنه به کسی بیش از اونی که حقش بوده چیزی دادید نکنه به کسی چیزی که حقش بوده نداده باشید اقا رحیم اقا محسن با شما هستم چون دوستون دارم می گم عبرت بگیرید نمی گم اینطوری هست که می گم می گم فقط فکر کنید محاسبه کنید قبل از اینکه ازتون محاسبه بگیرند
ویادی از شهید احمد کاظمی بر گرفته از سایت خبری بازتاب

هر از چندگاهی که همرزمان دوران دفاع مقدس به بهانه ای گرد هم جمع می شوند، خواسته و ناخواسته زبانشان به ذکر خاطرات آن دوران به یادماندنی گشوده شده ، با حسرت آن ها را بازگو می کنند. همین ماه رمضان بود، همه همرزمان در منزل فرمانده دوران جهاد الهی خود جمع بودند. پس از اقامه نماز و افطار، طبق سنت همه ساله جمع صمیمی یاران روزهای سخت ولی شیرین آن روزگاران دوباره حلقه شد. چهره فرماندهان را انسان ناخود آگاه در هیبت همان روزها می دید، وقتی این حلقه تشکیل می شود، همه همان برادرهای صمیمی دوران دفاع و قرارگاه های میدان جهاد و فداکاری می شوند؛ و کوپال ها، درجه ها و منصب ها به کناری زده می شود، صمیمی تر از همیشه یکدیگر را در آغوش می گیرند.
محسن رضایی نمی تواند علاقه ویژه خودش به حاج احمد کاظمی را مخفی نگه دارد و از حاج احمد می خواهد برای یاران قدیمی خاطره تعریف کند.او اصرار می کند که حاج احمد خاطره آخرین وداعش با آقا مهدی باکری را دوباره و صد باره روایت کند. طبق معمول حاج احمد سعی می کند این کار را به دیگران بسپارد. به اسم می گوید: علی آقای فضلی خاطره بگوید ، حاج قاسم سلیمانی بگوید ، آقا مرتضی شما بگو، اما همه دوست دارند احمد با همان لهجه شیرین و با آن چهره دوست داشتنی که گاهی هم با کمی خجالت زدگی زیبا تر و دلنشین تر می شد حرف بزند. بالاخره او شروع می کند.
حاج احمد کاظمی آخرین فرمانده در عملیات بدر بود که قبل از شهادت آقا مهدی باکری با او صحبت کرده بود. شاید هم آقا مهدی آخرین کلماتش را با حاج احمد در میان گذاشته بود. بعد از آن آخرین تماس بین این دو دیگر صدایی از شهید باکری شنیده نشده. حاج احمد که زیر تصویر بر دیوار نصب شده شهید باکری و دیگر فرماندهان شهید نشسته و خاطره را روایت می کند، آن قدر با حسرت حرف می زند که با همه وجود لمس می کنی هر لحظه آرزوی رسیدن به آقا مهدی را در دل دارد. او می گوید که آقا مهدی با چه اشتیاقی در آستانه وصال معبود و معشوق همیشگی اش با او حرف می زده. وقتی می خواهد جملاتش را تمام کند وبگوید دیگر از آن طرف بی سیم صدایی نیامد، بغض راه گلویش را می گیرد. احمد و مهدی خیلی با هم رفیق بودند. لشکر 8 نجف و لشگر 31 عاشورا دو بازوی توانمند سپاه اسلام بودند که این دو، فرماندهان آن بودند.
حاج احمد گفت: اجازه بدهید حاج قاسم هم حادثه جالبی را که این روزها در مورد جنازه یک شهید بسیجی در عراق اتفاق افتاده را برای دوستان نقل کند. حاج قاسم هم نقل می کند که چگونه یک بسیجی شهادت خود را در جبهه پیش بینی می کند و با استفاده از کارت و پلاک یک اسیر عراقی زمینه دفن جنازه خود را در کربلا فراهم می کند و حال سال ها پس از مفقودیت ، یک خانواده عراقی آدرس قبر او را در کربلا به حاج قاسم رسانده اند تا به خانواده اش خبر دهد.
وقتی از بسیجی ها حرف زده می شد، حاج احمد با ولع خاصی گوش ها را تیز می کرد و انگار به همه عالم فخر فروخت که سال های عمرش را بسیجی ها سپری کرده و حالا هم که فرمانده نیروی زمینی سپاه است، بسیجی مانده است. او بسیجی زیستن را افتخار خود می دانست و شجاعت و صداقت و اخلاص و فداکاری بسیجی وار او همیشه در رخسارش موج می زد.
... گر چه هیچ کس نمی دانست این آخرین افطاری جمع صمیمی فرماندهان است که احمد کاظمی برای رفقایش خاطره می گوید، چهره حاج احمد اما حکایت از آن می کرد که این سردار بزرگ خیلی برای باکری دلتنگ شده است. دعای او برای این که شهادت نصیبش شود خیلی خالصانه و با دلی پر از حسرت به زبانش جاری شد....

